تبليغاتX
دل و عشق

ای که دیدی به عیان اشک تماشائی من

ترسم این سیل برد مردم بینائی من

 

گفته بودی بزنم نقش تو بر لوح خیال

تا خیالت چه کند با دل سودائی من

 

خواب گیسوی تو دیدم که چو یلداست بلند

روشن از کوکب چشمت شب یلدائی من

 

گرچه هستی همه دام است چه بیم است مرا

نشود صید کسی آهوی صحرائی من

 

سینه ام زخمی فریاد شد از شوق حضور

شور عشقت بسر آورد شکیبائی من

 

سوختم سوختم ای دیده بیفشان آبی

تا که افشا نشود قصه ی شیدائی من

 

موج عشق تو به گرداب جنونم انداخت

غرق در ورطه ی خون شد دل دریائی من

 

با تو پرواز در آن سوی رهائی زیباست

بی تو عالم قفس بسته ی تنهائی من

 

آسمانی و تو را نیست کرانی پیدا

گوشه ای دیده ز تو وسعت بینائی من



+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:16 توسط صفا |

لحظه‌ای، آخر درنگی، بیش از اینها، صبر كن

من به تو دل داده‌ام، تا جان ندادم، صبر كن


لحظه‌ای با من بمان این عشق را اندیشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن


می به جامم ریختی، مستم ز بوی موی تو
دیده‌ام با تو ببیند زندگانی، صبر كن


دیگر اینجا رازقی‌ها بوی نفرت می‌دهند
گر بخواهی بوی عشق اینجا شنیدن، صبر كن


دل حدیث توبه‌ی عشق تو را خواند ولی
دم به دم طالبتر از ماهی شود جان، صبر كن


غم ز هجرت دیده گریان تن بلاجان كرده‌است
گر نخواهی غم زدودن لحظه‌ای كم صبر كن


من نگویم تا ابد ماندن به پیش من ولیك
غم فزونی می‌كند گوید همینك صبر كن


عشق را درمان نباشد، جز وصال روی تو
تا در آتش سوختن را بر نكردی، صبر كن


این شكستن را ز من بین و دمی آهسته‌تر
می‌روی روزی ولیكن، اینك اینجا صبر كن


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:14 توسط صفا |

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد، كویر دلم گلستان شد
وقتی تو آمدی قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد تو مانند بارانی بر روی من باریدی
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردی
تو مانند گلی در باغچه ی قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی كردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریك مرا پر از نور عشق خودت كردی
تو با گرمای وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردی
وقتی تو آمدی احساس میكردم دنیا مال من است، چون تو دنیای منی
تو همان امید زندگی منی كه آمدی
تو كه آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت
تو كه آمدی تمام خاطرات گذشته رااز دفتردلم سوزاندم


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 0:20 توسط صفا |


در کتابی خواندم
    که محبت بکند نرم...
         دل سخت دلان
              بکند گرم ...
                     زمستان و خزان
                                  و نوشتم زیرش
                     که محبت زیباست
                      بهترین در دنیاست.




رنگ آن‌، رنگ خداست...
         در دل مردم بی رنگ و ریاست...
                    در کتابی خواندم
                                    که بهشت است آنجا ...
                                     که محبت آن جاست ...





+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:13 توسط صفا |



دگر بر شام غمگینم نمی آیی به مهمانی 

 

دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی

 

تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم

 

هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی

 

من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها

 

تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی

 

به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف

 

غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی

 

تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم

 

بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی




+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 1:17 توسط صفا |


گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12:25 توسط صفا |

کاش می شد قلبها آباد بود
کینه و غمها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی

کاش می شد کاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و کین رنگین نبود

کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 9:39 توسط صفا |


کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع می سوزم

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال منه غمگین نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:46 توسط صفا |


آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دريايي

وز سکوت ظلمت شبهاي تنهايي

و هنگامي که بي او جان من چون موجي از اندوه ميشد

قطره اشکي دواي درد من بود

اين زمان آن اشک هم پايان گرفته

وان دواي درد بي درمان هم

ماتمي ديگر گرفته

آسمان ميگريد امشب

ساز من مينالد امشب

او خبر دارد که ديگر اشک من ماتم گرفته

او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته

...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:24 توسط صفا |



تو از قبيله ليلي من از قبيله مجنون

تو از سپيده ونوري 

من از شقايق پر خون

تو از قبيله دريا

من از نژاد كويرم

هميشه تشنه وغمگين

هميشه بي تو اسيرم


حديث عشق من تو

حديث ابر بهاري

من چه ميرسد اي دوست

از اين همه غم و زاري


فضاي فاصله صد آه

فضاي فاصله صد كوه

تو از قبيله ليلي من ازقبيله مجنون


+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 9:1 توسط صفا |